تبليغاتX
سیاوش
درباره کارگاه طراحی قالب
لطفا چند لحضه صبر کنید ...
داستان سکسی !
 

سکس وداستانهای کوتاه وبلندش از قدیم بر سرزبانها بوده ولی امروزه از آنجا که گفته اند شنیدن کی بود مانند دیدن سکس بیش از زبانها در گوشی های مبایل ها جاری است همان دستگاه مفیدی که خانمها کنترل از راه دور آقایان خطابش می کنند و آقایان چند تا چند تا می خرند تا راحت بتوانند به همسران وکارفرمایان و طلبکارانشان دروغ بگویند و البته نوجوانها برای شنا کردن در انواع و اقسام نادیده های سکس دوستش دارند دیروز در مسیر استدیو یکی ازدوستانم را سوارکردم او هم برای قدردانی ! در گوشی جدیدش تصویر دختری را نشان داد که چند جوان با زوز متعرضش شده بودند و دخترک با مظلومیت تمام خدا را فریاد می کرد ... دوستم می گفت می دانی این دختر چرا گریه و زاری می کند گفتم تو بگو چرا؟ گفت چون اولا به زور او را م... یعنی پولش را نمی دهند ثانیا از او زوری فیلمبرداری می کنند یعنی حق کپی رایتش را هم نمی دهند و اون دختر هم که دیده در این رابطه ی زوری سرش کلاه رفته فریاد می کند ... باخودفکر می کنم چقدر آسان مردم با وجدانشان کنار می آیند.

  نوشته شده در ساعت 2:58  توسط Mehdi
فارغ از افسانه ها
 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار الود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچون روزان دگر

سایه ای زامروزها دیروزها

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

  نوشته شده در ساعت 18:50  توسط Mehdi
فرشته
 

اینجا آخر خطی بود که باید آغاز می شد ولی چه شروع سختی.هیچ کدوم از مردها به ژیلا توجه نمی کردند انگار نه انگار که اونجا نشسته بود فخری هربار از اتاق بیرون می اومد با اشاره می گفت یه کاری کن دیگه نازی عشوه ای ...این طوری که نمی شه ژیلا که دیگه خجالت کشیدن رو فراموش کرده بود شروع کرد به لبخند زدن به کارگری که تازه وارد شده بود ولی اونم با ملیحه افغانی رفت ساعت ۷ بعد از ظهر شد فخری دخترها رو مرخص کرد برن حالا اون بود و ژیلا . فخری گفت ببین من ۵ ساله که این کارم روز اول با هزارتومن شروع کردم و حالا صاحب این تشکیلاتم اگه اون بی شرف با کارد صورتتو به این روز ننداخته بود خوب تیکه ای بودی قول می دادم به سه سال نمی کشید که از من جلو می زدی ولی با این وضعیت باید برات یه فکری بکنم فعلا پاشو خونه رو تمیز کن...ژیلا کیسه زباله ای رو که پر ازکاندوم و دستمالهای مصرف شده بود رو برداشت وبرد انداخت توی سطل آشغال هربار که این کارو میکرد حالش بهم میخورد دوباره رفت توی فکر من اینجا چیکار می کنم جواب خدا رو کی میده نه تقصیر من نیست خدا خودش میدونه من همه جا دنبال کار رفتم ولی هیچکس بعد از دیدن صورت من بهم کار ندادندبرادر معتادم هم که خونه رو برام جهنم کرده بود غیر از فخری هیچ کس به من کار نمی داد همه یا با فکرشون کار می کنند یا با جسمشون اما من نه فکرشو دارم نه جسمشو نه من تقصیری ندارم . صدای فخری بلند شد زود باش ظرفها رو بشور الان حاجی میاد حاج اصغر یه جانباز شیمیائی بود که به قول دکترها چندسالی بیشتر تو باغ نمی موند واثه همین خودش زن نمی گرفت حاجی تنها مشتری مسلمون ! فخری بود که اونو صیغه کرده بود و هفته ای یکبار سر وقتش میومد اون با یه شریک آموزشگاه تعلیم رانندگی داشت ودرکل وضع مالیش خوب بود حدود ساعت ۱۰ شب بود که صدای زنگ در بلند شد وفخری که حسابی بزک کرده بود رفت جلوی درب و به محض دیدن حاج اصغر پرید تو بغلش ...خوش اومدی حاجی دلم برات یه ریزه شده بودو حاجی هم که حسابی سرحال به نظر میومد باتعجب پرسید این دختر خانوم کیه؟ فخری جواب داد این دختر از اقوام دور منه صورتشم یه پدر نامرد این طوری کرده    حاجی: کی؟ فخری: خواستگارش یه پسر لات که یه محل رو عاصی کرده بود اومد خواستگاری ژیلا و چون بی همه چیز بود جواب رد شنید واین بلا رو سر این طفلی آورد الانم یه ساله که تو زندون آب خنک می خوره برادر این دختر هم از اون روز به جای مرهم نمک زخم این طفل معصوم شده منم که دیدم اینطوریه گفتم بیاد با من زندگی کنه خونه داریش حرف نداره اینجا رو اون مثل دسته ل کرده دختر بی آزاریه مزاحمتی نداره  حاجی گفت آخه من که به تو گفته بودم هیچ کسی نفهمه یه راز تا وقتی رازه که فقط خودت بدونی فخری گفت حاج آقا شما اصلا خودتونو ناراحت نکنید میگم امشب بره رو پشت بوم حاجی: نقل این حرفها نیست فقط بهش بگو شتر دیده ندیده فردا صبح زود ژیلا وقتی بیدار شد دید که حاجی یواشکی از خونه خارج شد و فخری هم بدون هیچ لباسی رفت که دوش بگیره... ساعت ۵/۸ بود ژیلا و فخری در حال خوردن صبحانه بودند که صدای زنگ بلند شد اینبار بهرام رفیق فابریک فخری بود فخری بعد از کلی ماچ و بوسه گفت : بهرام باز که بیخبر اومدی بهرام: خواستم مچت رو بگیرم ببینم این همون دختریه که می گفتی هیچ کس محلش نمی ذاره اندامش که خیلی رو فرمه ببینم اسمت چیه ؟ ژیلا هستم بهرام: ناراحت نباش دوای صورتت یه ساعت جراحی پلاستیکه تو فقط سعی کن تا میتونی پول جمع کنی فخری: کدوم پول هیچکس طرفش نمیره    بهرام: ببینم تواگه پیرهنت پاره بشه چیکار می کنی   فخری: می دوزمش  بهرام: اگه سوزن نداشته باشی چی ؟ فخری: با چادر می پوشونمش   بهرام: خوب تو هم بایدصورت این دختر رو بپوشونی   فخری: مردم دوست دارند با صورت طرفشون حال کنند  بهرام: ببین تو به مشتریهات بگو این یه زن شوهر داره که نمی خواد کسی صورتشو بشناسه مطمئن باش این طوری از هر ۱۰ نفر یکی هوس می کنه با اون سکس کنه ... ژیلا غرق در اندیشه بود با خودش فکر می کرد که دیگه خدا دوستش نداره چون با این راه حل بهرام حتما اون قربانی سکس می شه اونم فقط به خاطر پول به خودش می گفت باید برای همیشه با زندگی یه دختر پاک و نجیب خداحافظی کنه . فخری دستهاشو روی گونه ی ژیلا کشید و گفت خوشگله از حالا تو هم کاسبی و با بهرام از خونه بیرون رفتند وژیلا هم مشغول جواب دادن به تلفنها شد

  ادامه مطلب ... |  نوشته شده در ساعت 18:57  توسط Mehdi
تورم
 

کارتون

  نوشته شده در ساعت 18:49  توسط Mehdi
سهراب سپهری
 

تعارف که نداريم ... نوشته هاي من سرگذشت کلمات پريشان و سرگردانيست که ترکيبشان خزعبلاتيست که قرار نيست در هيچ کجاي تاريخ ماندگار شوند.
دل و مغزم ميترکند و انگار تمام چيزهايي که ياد گرفته ام هيچکدامشان به هيچ کاري نمي آيند.
خوش خيال بودم ... فکر ميکردم که ياد گرفته ام «خوب» را ميشود با نشانه ها و علامتها پيدا کرد. لحظه هاي عمر را به دنبال نشانه ها و کشف آنها گذراندم تا «خوب» را پيدا کرده باشم. پرنده اي که رد ميشد... بادي که ميامد و باراني که نمي آمد. ابرها، برگها ...
اما ...حالا به «خوب» و «بد» شک کرده ام. به تمام علامتها و نشانه ها مشکوک شده ام. به خير و شر بودنشان. به همه راهها و مسيرهاي رفته و نرفته. به همه تجربه ها و پندهايي که براي ياد گرفتنشان عمري گذشت.
پشيمان نيستم. فقط کاش ميفهميدم.
اگر ميفهميدم، چيزي که به نظر ما خير و برکت و سلامته، همون چيزيست که براي خدا و سرنوشت اين دنيا خير و درسته... اونوقت اينهمه روزها حرام نميشدند.
تورا به خدا براي خودمان دعا کن که خواسته هاي «خير» ما همان خواسته هاي «خيري» باشد که روح جهان خواسته.

  نوشته شده در ساعت 21:14  توسط Mehdi
یک شعر خاطره انگیز
 

بود

دیوار خونمون نبود       درب نگهبون که نبود

گل تو باغچمون نبود     سبزی سبزمون نبود

ماهی حوضمون نبود     یار تو بازیمون نبود

شوق سحرگاه که نبود     عکس رخ ماه که نبود

نغمه ی سازمون نبود       رقص نگاهمون نبود

 مرغک عشقمون نبود       نقش تو قصمون نبود

رفیق راهمون نبود        خاک دیارمون نبود

محرم رازمون نبود        مرهم زخممون نبود

سنگ صبوری که نبود       حریم عشقی که نبود

خوب و بدش هرچی نبود     راست یادروغ هر کی نبود

هرچی نبود ازما که بود      هر کی نبود از ما که بود

  نوشته شده در ساعت 21:12  توسط Mehdi
powered by : Blogfa , free persian blog service.

pictofxt

Music Band Template

template id : TBF_002 template name : Music Band

mehdi-akbari

Mehdi

http://mehdi-akbari.blogfa.com

سیاوش

من به باغ گل سرخ زیر آن شاخه ی تر عطر را زمزمه کردم تاصبح کمی خلوت کمی سکوت کمی راز Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design Workshop design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Multimedia Design Group Multimedia Design Group Medium Blog Medium Blog Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Flashmate Free Persian Blog Templates. Advanced Persian Blog Templates. pictofxt