گوهر مخزن اسرار همان است که بود
حقه ی مهر بدان مهر نشان است که بود
عاشقان زمره ی ارباب امانت باشند
لاجرم چشم گوهر بار همان است که بود
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح
بوی زلف تو همان مونس جان است که بود
طالب لعل و کوهر نیست و گر نه خورشید
همچنان درعمل معدن و کان است که بود
کشته ی غمزه ی خود رابه زیارت دریاب
زان که بیچاره همان دل نگران است که بود
رنگ خون دل مارا که نهان می داری
همچنان درلب لعل تو عیان است که بود
زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزند
سالها رفت و بدان سیرت و سان است که بود
حافظا باز نما قصه ئ خونابه ئ چشم
که بر این چشمه همان اب روان است که بود
هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست مابه فلک می رویم عزم تماشا کر است
ما به فلک بوده ایم یار ملک بوده ایم باز همانجا رویم جمله که آن شهر ماست
خود ز فلک برتریم وز ملک افزون تریم زین دو چرا نگذریم ؟! منزل ما کبریاست
گوهر پاک از کجا ! عالم خاک از کجا ! برچه فرودآمدیت ؟ بارکنید این چه جاست
سخت جوان یار ما دادن جان کار ما قافله سالار ما فخرجهان مصطفی است
از مه او مه شکافت دیدن او برنتافت ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست
بوی خوش این نسیم ازشکن زلف اوست شعشعه این خیال زان رخ چون ((ولضحاست))
در دل ما درنگر هر دم شق قمر کزنظر آن چشم تو آن سو چراست؟
خلق چومرغابیان زاده ز دریای جان کی کند اینجا مقام ؟! مرغ کزان بحر خاست
بلک به دریا دریم جمله درو حاضریم ورنه زدریای دل موج پیاپی چرا ست؟
آمد موج الست کشتی قالب ببست بازچوکشتی شکست نوبت وصل و لقاست
تقدیم به یک دوست جدید
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار الود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچون روزان دگر
سایه ای زامروزها دیروزها
بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
تعارف که نداريم ... نوشته هاي من سرگذشت کلمات پريشان و سرگردانيست که ترکيبشان خزعبلاتيست که قرار نيست در هيچ کجاي تاريخ ماندگار شوند.
دل و مغزم ميترکند و انگار تمام چيزهايي که ياد گرفته ام هيچکدامشان به هيچ کاري نمي آيند.
خوش خيال بودم ... فکر ميکردم که ياد گرفته ام «خوب» را ميشود با نشانه ها و علامتها پيدا کرد. لحظه هاي عمر را به دنبال نشانه ها و کشف آنها گذراندم تا «خوب» را پيدا کرده باشم. پرنده اي که رد ميشد... بادي که ميامد و باراني که نمي آمد. ابرها، برگها ...
اما ...حالا به «خوب» و «بد» شک کرده ام. به تمام علامتها و نشانه ها مشکوک شده ام. به خير و شر بودنشان. به همه راهها و مسيرهاي رفته و نرفته. به همه تجربه ها و پندهايي که براي ياد گرفتنشان عمري گذشت.
پشيمان نيستم. فقط کاش ميفهميدم.
اگر ميفهميدم، چيزي که به نظر ما خير و برکت و سلامته، همون چيزيست که براي خدا و سرنوشت اين دنيا خير و درسته... اونوقت اينهمه روزها حرام نميشدند.
تورا به خدا براي خودمان دعا کن که خواسته هاي «خير» ما همان خواسته هاي «خيري» باشد که روح جهان خواسته.
بود
دیوار خونمون نبود درب نگهبون که نبود
گل تو باغچمون نبود سبزی سبزمون نبود
ماهی حوضمون نبود یار تو بازیمون نبود
شوق سحرگاه که نبود عکس رخ ماه که نبود
نغمه ی سازمون نبود رقص نگاهمون نبود
مرغک عشقمون نبود نقش تو قصمون نبود
رفیق راهمون نبود خاک دیارمون نبود
محرم رازمون نبود مرهم زخممون نبود
سنگ صبوری که نبود حریم عشقی که نبود
خوب و بدش هرچی نبود راست یادروغ هر کی نبود
هرچی نبود ازما که بود هر کی نبود از ما که بود

